تو آن نگاه خیره ای در انتظار آمدن
من آن دو پلک خسته که به هم نمی گذاری ام
تو خسته ای و خسته تر منم که هرز می روم
تو از همه فراری و من از خودم فراری ام
زمانه در پی تو بود و لو ندادمت ولی
مرا به بند می کشد به جرم راز داری ام
شناختند عامیان من و تو را به این نشان
تو را به صبر کردنت مرا به بی قراری ام
چقدر غصه می خورم که هستی و ندارمت
مدام طعنه میزند به بودنم، نداری ام
برچسب:
نویسنده: نیکا اسماعیلی