میگویند پلنگ را خوی غریبیست، که هیچ کس و هیچ چیز را بالاتر از خود نمی تواند ببیند. در شبهای بدر کامل، دیدار ماه بلندتر، پلنگ را به خشم و جنونی میکشاند که از سنگها و صخرهها برجهد و حریف گستاخ را از افلاک به خاک فرو کشد. فاجعه ی زندگی پلنگ وقتی شکل میگیرد که میپندارد در جهشی از فراز قله بر ماه دست خواهد یافت، اما غرور شکسته پلنگ وقتی به باطل بودن خیالش پی میبرد، که به خیره، چنگ در هوا زده و نومید و خسته با استخوانهای در هم شکسته از پرواز بیثمرش، بر صخرههای تیز فرو افتاده است و زخمهای مهلکش مهتاب را به خون میآلاید...
خیالِ خامِ پلنگِ من، به سوی "ماه" جهیدن بود
و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
اگر چه هیچ گلِ مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود
شراب خواستم و عمر من، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه، بهانهش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود
زنده یاد حسین منزوی
برچسب:
نویسنده: نیکا اسماعیلی